به صفحه هواداران  سریال عاصی  خوش آمدید.........  

وبلاگ اصلی ما:
صفحه هواداران مراد ییلدیریم

بازنویسی قسمت 2 سریال عاصی با قلم دوستمون خانم فخری

این نوشته توسط خانم فخری از قسمت دوم سریال نوشته شده با چاشنی طنز. با تشکر از ایشون

 

(احسان باب گفتگو رو باز میکنه)خوش اومدی...

دمیرسرشوبه طرف صدا  برمیگردونه نگاهش سریعا از صورت به سمت چکمه های به قول خودشون انگلیسی سُر میخوره وثابت میشه..کمی که به خودش میاد ..سلام قربان(یه لحظه حس کردم چقدر از احسان وحشت کرد با دیدنش توی اون چکمه ها و سعی کرد طوری سلام کنه که بی ادبی نکرده باشه) احسان ادامه میده پس مهمونی که نریمان منتظرش بود،شما هستین!آره؛خودمم(خیلی قاطع)شما هم باید احسان بیک باشید...آره.... به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

بازنویسی قسمت 1 سریال عاصی با قلم دوستمون خانم نسرین

این نوشته از دوستمون خانم نسرین هست که  آمیخته به کمی طنز به قضیه نگاه کردند و قسمت اول سریالُ نوشتند که بسیار خواندنی است.


یه ماشینِ خارجکی که من شخصا اصلا نمیدونم چی بود خیلی سریع در حال حرکت تو یه جاده ی زیبا و سر سبز بطرفِ یه شهرِ کوچیکه ! داخل ماشین دوتا آقای جوون نشستن یکی به شدت خوشگل ، جذاب ، عصبانی و مرموز و دیگری با یه جفت گوشواره تو گوشش خندان و از همه جا بی خبر!
ماشین کنارِ جاده و بر فرازِ تپه های منتهی به شهر می ایسته و آقای جذاب که زمین زیرِ پاش احساسِ حقارت میکنه! بر فرازِ تپه به نظاره ی زادگاهش ایستاده ، جایی که به گفته ی خودش 20 سال پیش بعد از مرگِ مادرش اونجا رو ترک کرده و حالا برگشته اما کسی نمیدونه چرا؟! دوربین یه لحظه میره رو ی چهره ش و موسیقیه دلهره آوری نواخته میشه که نشان دهنده ی هدفی مرموز و ترسناکه !
همسفر و دوستش که ظاهرا از همه جا بی خبره با یه خنده ی ملیح بر لب ازش میپرسه: این منظره روت اثر گذاشت؟ آره زیاد، من 20 سالِ پیش اینجا بودم، زمانه زیادیه تو هیچکسُ اینجا نداری؟! نه بعد از درگذشتِ مادرم اینجا رو ترک کردم
، دختری به غایت زیبا رو و خوشبخت با فراغِ بال روی تاب جلوی خونه شون نشسته و در حال پیچ و تاب خوردنه
پدر میاد جلو و در راستای لوس کردنِ دختراش هردو رو میبوسه 
گاو در حالِ زایمانه و عاصی واسه کمک کردنه بهش با شور و اشتیاق میره تو تویله، همچین جو گرفتتش که انگار واقعا اتاقِ عمله و یک لباسِ سبزی هم پوشیده و با عشقِ هرچه بیشتر به گاو واسه بدنیا آوردنِ بچه ش کمک میکنه........ به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

طلاق طوبی   بیوکستان   .....................نوسنده : مینو


ستاره ....... ابرستاره .........قهرمان .................اسطوره .............

از همزاد پنداری    با کاراکترها و ستاره های سینما و ورزش  و دلایل روانشناختی  محبوبیت آنها هزاران مقاله به رشته  تحریر درآمده .................  جذابیت  زندگی خصوصی  هنرمندان  و  ستاره ها از جمله معضلات   زندگی انها بوده .............. از طرفی   جذبه شهرت و از طرفی   نگه داشتن حریم خصوصی افراد همواره  برای  ایشان  در تناقض بوده است .

اما........

مغز بیمار از عشق من که همه رویاهایش را به عینیت در  چشمهای دمیر و عاصی یافته  به همراه  ذهن  شماتتگر   که  نهیم می کند از نقد  و  رویا پردازی ......  همصدا با وجدانم  که   دخالت در امور دیگران آن هم خالق شخصیت  جاودان  عاصی   ودمیر را درست نمی داند  همگی به دور خود می چرخند و  کاملا از شنیدن خبر  شوکه شده اند..............

 5 سال از زمان سریال عاصی گذشته..................طوبی دو فرزند دختر دارد.................که هنوز  ذهن کوچکشان خاطره ای از خانواده و محبت  را در خود نگه نداشته ..........هزاران  داستان   پیش  از  ازدواج  هزاران  پس از آن    مقدمه هایی را فراهم کرده است ..............نمی دانم   چرا  همواره می اندیشیدم   از شنیدن چنین  خبری خوشحال شوم  ولی اکنون نه تنها خوشحال نیستم بسیارغمگینم .آری میخواهم  خالق رویاهایم  را      تاابد خوشحال ببینم  ............

همانگونه که  این روزها از خستگی  لبخندهای مراد قلبا می رنجم   امروز  هم   از شنیدن این خبر بسیار رنجیدم...............

خوشبختانه  هنوز تاییدی از این خبرنیامده ..........

عاجزانه از شما میخواهم اگر خبری در دست دارید  ما را محروم از خبر نکنید............. لینک خبری که من دیده ام در صفحه طرفداران  مراد هست ................

muratfans.blogfa.com

باسپاس از همگی شما نیکان

از نقدهای شما............. نویسنده :فرح


من هم عاصی رو دوس دارم ...ولی نه مثل یه سریال معمولی یا یک رمان عاشقانه ...من هم با عاصی هر روز زندگی میکنم ..هر شب با رویای عاصی میخوابم ..من با عاصی دوباره عاشق شدن و مغرور بودنو یاد گرفتم ..من باعاصی گذشت و فداکاری یه عاشقو یاد گرفتم ....عاصی رو از4 سال پیش که برای اولین بار دیدم توی بند بند وجود من عجین شد ...نمی تونم حس و حال اون روزهایی که عاصی رو میدیدم رو بگم چون اگه بخوام بگم یه کتاب رمان میشه ....من با گریه های عاصی گریه کردم ...با خنده هاشون خندیدم ...همراه با عاصی دلتنگ دوری دمیر شدم ...همراه با دمیر توی رویا هام عاصی رو دیدم که توی قایق هستیم ....هنوز هم بعد از بیش از 100 بار دیدن دوباره عاصی هر وقت اون روزی که دمیر عاصی رو ترک کرد دلم میگیره ...هنوز وقتی صحنه بیمارستان رو که میبینم همراه با عاصی و دمیر اشک میریزم ..من هم مثل سیبل از کارزندگی افتاده بودم هیچ چیز و هیچکس اون روزها برام مهم نبود جز دیدن عاصی ....خدایا همیشه شرم داشتم از اینکه زنی به سن من چرا اینقدر باید عاشق یه نفر باشه ..هنوز هر بار که عاصی رو میبینم با دیدن نگاه های دمیر به عاصی من هم قلبم تند تند میزنه .....خدایا من با عاصی با یه دنیای جدید اشنا شدم با دیدن عاصی قلبم جوان شد ....خدایا عاصی شد همدم روزهای تنهایی من ...وقتی از همه چی دلم میگیره میرم عاصی رو میبینم ....خدایا من اینقدر عاشق مراد ییلدریم هستم که توی خونه خدا از ته دلم براش ارزوی موفقعیت کردم وهمیشه سالم وتندرست باشه ...خدایا من اینقدر عاشق مراد هستم که هر وقت از پشت مانیتور عکسشو میبینم شاد میشم و انگار که خداوند دنیا رو به من میده ...واقعا نمیدونم حس حالی رو که نسبت به عاصی و مرات ییلدریم دارم توصیف کنم منو ببخشید که نمی تونم بیشتر از این احساسمو بگم ...من هم مثل سیبل جون از خدا ممنونم که عاصی و مرات ییلدریم حتی ساواش بالدار یا اجویت اورهان رو سر راه من قرار داد ...خدایا هر رزو به این پی میبرم که تو خلق شده ای تا زیباترین روزها و لحظه ها رو برایم بسازی .....خدایا مگه میشه از عشق قصه ننوشت اونم از عشق دمیر به عاصی ...خدایا مگه میشه از عشق شعر نگفت ..اونم از عشق عاصی به دمیر ....دلم میخواد نه یک بار نه صد بار بلکه به تعداد نفس هام هر روز تو رو ببینم ....خدایا اگه دیوانگی نیست ..پس چیست که فقط در دنیای به این بزرگی دلت فقط هوای یک نفر رو بکنه .....میدونم هیچکس تکرار عشق تو و عاصی نمیشه ....دلم هوای تو رو کرده ...فقط تو رو میخواد ...هیچکس مثل تو برای من نشد ....و در اخر از طوبای نازنین تشکر میکنم که باعث شد من با دوستان خوبی اشنا بشم وببینم که کسان دیگری هم هستن که مثل من عاشق عاصی و مرات ییلدریم باشن

از نقدهای شما......... نویسنده: نسرین


عشق و غرور داستانِ مردِ جوان و ثروتمندی ست که برای تصاحبِ زمینهای زادگاهش به آنجا میرود !جایی که عاصی و خانواده اش برای سه نسل مالکِ آنجا بوده اند...دمیرِ مغرور جوان و متموِّل اهلِ استانبول است که بعد از 20 سال جدایی از زادگاهش و پرورش نفرتی ژرف در اعماقِ وجودش نسبت به خانواده ای که آنها را مسببه خودکشی مادرش و تنها ماندنِ خود و خواهر کوچکش میداند به نیتِ انتقام از آن خانواده تصمیمِ به بازگشتِ به زادگاهش میگیرد...در ابتدای ورودش و در راه مزرعۀ خانوادۀ کوشچی اوقلو با دختری زیبا روی روبرو میشود و در اوّلین نگاه دل در گرو دختر می نهد !در ابتدای ورودش به انتاکیه گمان میبرد وحشی چشمِ زیبارویی که دلباخته اش شده کارگر مزرعه است و طی همان چند روز عشقِ عاصی را در دلش پرورش میدهد !غافل از آنکه عاصی دخترِ احسان بیک است !مردی که او به نیتِ انتقامش به انتاکیه آمده!اندکی بعد از اقامت در همسایگی خانوادۀ کوشچی اوقلی بر حسبِ اتفاق متوجه میشود دختری که دلباخته اش شده !کارگر سادۀ مزرعه نیست !بلکه دخترِ مغرور...سرکش و به غایت زیبا...دخترِ صاحبه مزرعه است !ازآن لحظه برگه دفترِ زندگی اش برای همیشه ورق میخورد و سر فصلی نو و تازه آغاز میشود !! مغرورِ سودای انتقام در سر اینک عاشقِ دختری شده که مسئلۀ انتقام را برای همیشه منتفی میکند!او در ابتدا سعی بر این دارد که موضوعی را که به نیتش به آنجا رفته بود را فراموش نکرده و در اولویت کار قرار دهد امّا هرچه زمانِ بیشتری سپری میشود!شعله های عشق زبانه های بلند تری میکشد و باعث میشود انتقام را به کلی فراموش کرده و راه عشق را در پیش میگیرد!
اما در این راه با موانع زیادی روبه رو میشود از جمله بی اعتمادیی که از ابتدای ورودش به انتاکیه بین او و خانوادۀ عاصی بوجود آمده بود!و باعث شد عاصیه مغرور نتواند به دمیر اعتماد کرده اعمال خیرخواهانه اش را باور کند !و همچنین جنگ و کینه ی بین دو خانواده که ریشه در گذشته ها دارد مانعی بزرگ دیگری ست که بر سر راه عشقش قرار دارد !
عشقِ عاصی آنچنان در وجودش رخنه کرده که به چیزی غیر از آن نمی اندیشد و نمیتواند با انتقام از پدرِ دختر باعثِ رنجشش و غمِ او شود !در راهِ عشق و دلدادگی از هیچ کاری دریغ نمیکند و بزرگترین از خودگذشتگی ها را انجام داده تا سرانجام به نتیجه رسیده و عشق و اعتمادِ عمیقی در دلِ عاصی میکارد بطوری که دیگر هرگز و تحته هیچ شرایطی راه گریزعشقش از قلبه دختر پیدا نمیشود !بعد از گذشتِ چندین ماه شراره های آتشِ عشق تمامِ وجودش را پُر میکند... دمیرِ به غایت مغرور تسلیمِ میشود معشوق را به ساحل کشیده و به عشقش اعتراف میکند ...و بعد از فراز و نشیب بسیار...سوءِ تفاهمات و قهر و آشتی...سرانجام به وصالی شیرین میرسد...
هر دو در راه عشق و وصال سختی و رنجِ بسیار بردند !اما گویی هیچ دشواری نبوده اندک مدتی بعد از پیوند... دو دلداده ناخواسته و ندانسته بر سرِ مسائلِ دیگران پایه های اعتماد و زندگی مشترکشان را سست کرده و نهایتا در یک اشتباهی بزرگ و ناباورانه در حالی که ثمره ی عشقِ افسانه ایشان شکل گرفته بود کاخِ آمالشان را ویران کرده کرده و جدا میشوند !
پنج سالی را بدور از هم و در حسرته دیدارِ هم، مغرورانه سپری کردند...یکی به عشقِ شیره ی جانِ عشقش...و دیگری در تنهایی و عزلت...
سرانجام دستِ سرنوشت دگرباره عشاقه دل شکسته را به دیدارِ هم میکشاند ! تا هیچکدام را تابِ فصلِ دوباره نباشد !!اینبار هردو خسته از این دوری و خسته از غرور ...جدایی طاقتشان طاق کرده...هردو بدنبالِ روزنه ای برای وصل و درآغوش کشیدن ...و اینک راهِ وصل آسان میشود چرا که دخترکِ شیرین زبان و ثمره ی ژرف ترین عاشقانه هایشان این راه را همواره هموار میکند !

از نقدهای شما......... نویسنده: جیران


  از راهی دور با دلی پر درد برای پایان کابوس 20 ساله آمد ...اما لحظه ورودش سرنوشت چیز دیگری برایش رقم زد...به محضِ ورود به آنتاکیه دختری زیباروی به او خوش آمد گفت ...دلش لرزید ...از پنجره ای کوچک نگاهش در چشمان کسی لنگر انداخت که کل مسیرِ زندگیش را تغییر داد...توانایی شنیدنِ کلامِ همسفر را از دست داد...دختری به نام عاصی ..از جنسِ خودش و به لطافت گل های بهاری...صورتش مانند خورشید میدرخشید...بر روی اسب بی همتا ...موهایش یاداور شبهای بی ستاره و چشمانش آرامش دریا را به همراه داشت... . وقتی که عشق را در چشمانش خواند وقتی که حقیقت را در وجودش یافت. وقتی که با صدای لطیفش اسمش را صدا زد تمام کینه ها و تاریکی ها. از قلبش راهی شدند و محبت جای آن را گرفت . آری دمیر مغرور عاشق شده بود.....عشقی که بیانش برایش سخت است ... همه چیز به سختی و مشکلات بدست می آمد انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا مانعِ وصله دو دلداده شوند... اما لحظه ها هم برایشان خاطره شد .... از سیلی ناخواسته ای که به صورتِ معشقوق کشید ... تا بوسه ی برق آسای زیرِ باران !! که هرگز فراموشش نمیشود، اولین رقص که بیشتر شبیه جنگ بود .....اتفاقات تلخ وشیرین که یاداوری تلخیها عذابش میدهد .... سنت زیبای صابون پزی ... همه این سنتها برایش غریبه ای آشنا بود... چیزی را یافته بود که با دنیا برابری نمیکرد...........دو دلداده عاشق و مغرور..داستانشان پر از غم وشادی ..از بوسه های آتشین تا اشکهای جگر سوز..عشقی.درگیر رقیبان نا رقیب تا حسادتهای زنانه... و سرلنجام وصال و سرمست از حلاوت و لذتش ... جداایی از کسی که با تمام وجود به او وابسته بود در یک اشتباه کور کورانه و ترکِ زادگاه....زایمان معشوق در فراق عشق وقد کشیدن دخترکی زیبا در رویای دیدار کشتی پدر در دریای طوفان زده ... بازگشت به میعادگاه اما با ترس ...ترسی که عشقش را از دست داده باشد وباز برای بدست آوردنش اینبار با خود میجنگد اما دنیا با او سر سازگاری ندارد...باز هم باید امتحان پس بدهد یا تاوان گناه نکرده را...این بار او و معشوق تنها نیستند... پای فرشته ای کوچک در میان ....فرشته ای که گمشده اش را در قرنطینه بیمارستان میابد ...خدایا دیگه طاقت امتحان ندارد ...دیکه طاقت اشکهای عشقش و لمس عزیزانش از پشت شیشه را ندارد ....
تحملش کم شده. هر بار بلایی میاد و غمی به دلش خیمه ! به آن لبخند می زند و میگذرد. هر بار غصه ای گوشه ای از چادر زندگی اش را میگیرد و راه میافتد دنبال لحظه هایش .......این بار خدا او را به دردانه اش میبخشد و در کنار عشق و دخترش زندگی را با شایستگی ادامه میدهد ...... دو دلداده بعد از فراز ونشیبهای فراوان اکنون با همند و تا لحظه مرگ از هم جدا نمیشوند ......در سقوط هم می توان سهمگین،باشکوه،با صلابت و زیبا بود

ازنقدهای شما..........نویسنده :سیاوش

به نظر من هم دمیر و هم عاصی اشتباهاتی داشتند ولی من عاصی رو بیشتر مقصر می دونم. قبل از این که ماجرای خودکشی ملک پیش بیاد، دمیر در چند مورد به عاصی مشکوک شده بود که با علی رابطه داره مثلا دیده بود که علی مرتب براش گل می فرسته یا این که یه جایی دمیر به عاصی می گه چرا اولش با ازدواج ملک و علی موافق بودی ولی یهو مخالفت کردی. متاسفانه در این جا باز عاصی به جای اینکه واقعیت رو به دمیر بگه و بهش بگه که رابطه ای با علی نداره و حتی علی رو تهدید کرده که دست از سرش برداره، شروع می کنه به پنهان کاری و مخفی کاری. در حالی که اگه از اول همه چیز رو به دمیر می گفت ممکن بود دمیر کمی ناراحت بشه و بعد از مدتی این ناراحتی فروکش می کرد و همه چیز تموم می شد. همین موضوع باعث می شه که دمیر ازش ناراحت می شه و وقتی که ملک خودکشی می کنه و اون نامه رو می نویسه چون دمیر به عاصی مشکوک بوده فکر می کنه که حق با ملک بوده و بعدش اون اتفاقات می افته. عاصی اشتباه دیگه ای که می کنه اینه که حاضر نیست به دمیر بگه حامله هستش در حالی که اگر این موضوع رو می گفت شاید دمیر در تصمیمش تجدید نظر می کرد. اگر برگردیم به عقب، تو صحبتی که تو زندان بین عاصی و دمیر می شه، دمیر به عاصی می گه که تو به حرف من اعتماد نداری. همه ما می دونیم که در زندگی مشترک اعتماد یکی از اصول اولیه و اصلی هستش. البته این جا به نظر من دمیر کمی زود تصمیم می گیره و عجله میکنه چون عاصی به خاطر علاقش به دمیر بهش می گه بهتره که جرم رو گردن بگیری.
البته من نمی گم دمیر مقصر نیست چون که وقتی بعد از 5 سال بر می گرده یه جایی می گه من در مورد عاصی اشتباه فکر کردم و کسی نبود راهنماییم کنه و زود تصمیم گرفتم.

به نظر من بزرگترین اشتباهی که دمیر می کنه و جرقه وابسته شدن عاصی به علی می شه و همه مشکلات بعدی رو به وجود می یاره اینه که وقتی سهیلا خودکشی می کنه (و دمیر در لحظه آخر نجاتش میده)، رفتار دمیر به کلی با عاصی عوض می شه (جالب اینه که یه روز قبل از این اتفاق دمیر به عاصی ابراز عشق کرده بود و خیلی با هم صمیمی شده بودند) خود عاصی هم از این تغییر رفتار دمیر تعجب کرده و ناراحت می شه. در صورتی که در قضیه خود کشی سهیلا، عاصی هیچ نقش نداشته. عاصی هر چه قدر می خواد بفهمه مشکل دمیر چیه، دمیر نه تنها جوابی نمی ده بلکه عاصی رو می رنجونه و ناراحت می کنه. عاصی هم که از دست دمیر دلخور و ناراحت هستش آرام آرام به سمت علی تمایل پیدا میکنه. درسته که عاصی بالاخره می فهمه که دمیر واقعا بهش علاقه داره و با هم ازدواج می کنند ولی این مساله ریشه همه مشکلات و مسائل بعدی می شه.
به هر حال من معقتدم هر دوتاشون اشتباه کردن ولی در مجموع اشتباهات عاصی بیشتر از دمیر بود. ................ به ادامه مطلب بروید.

ادامه نوشته

خبر تاسف بار  بیماری  مراد ییلدریم .....................مینو

یه بغضی هست وقتی فکر میکنی  دمیر دوغان واقعی    حتی اگه سرماخورده باشه !!!! اگر جزئیاتی از خبر  بیماریش به دستمون برسه حتما  شما رو در جریان  می گذاریم ...........این شرح خبر هست !!!!!!!!!!!

http://muratfans.blogfa.com/post/6





براش آرزوی سلامتی داریم و بس !!!!!!!!!!!!!!

حرف اول ..................عاصی  ..................

جرف اول ..... 


عاصی   ................ASI




این نام

 

برای تمامی کسانی که  او رادیده اند تنها یک نام نیست  ............ عاصی  ......آن روح عاصی درون من که به مدح   او می پردازد  دلش درزندگی  جسارت می خواهد و عشق  ..... قدرت   بخشیدن میخواهد و   تجربه   باز پس گرفتن   این احساس ناب  آدمیت !!

 

مگر نه اینکه  عشق    سرمنزل همه هستی  هست و  هر چه در این جهان است  بازتاب ابدیت بی پایان است   .........مگرنه اینکه  سیراب شدن از عشق  آدمی  را بیشتر تشنه   انسانیت می کند ......

 

آری  اینجا  از    عاصی خواهیم گفت ......

 

 

 

از عاصی حرفهای عجیب  و غریب خواهیم زد    احساس  عشق  بی  پایانمان راخواهیم گفت

 

از روح   پر خروش  عاصی   خواهیم گفت

               

 از رودخانه ای  عصیانگر

 

از زندگی  

 

از  غرور

 

از آنچه  پایه های  عشقمان رامحکم میکند

 

از آنچه  پایه های عشقمان را سست می کند

 

از  عشقی که  آمده و تمام نمی شود

 

از نگاههای پرغرور 

 

از  دلتنگی 

 

از سرسختی  

 

 از امیدواری

 

از   فقر 

 

از ثروت

 

 از کودکی   سخت

 

از خانواده

 

از دوری  و فراق

 

از   قضاوت دیگران

 

از تردید

 

از اعتماد به نفس

 

 

 

و 

 

 

 

از    عشق 

 


از عشق میان فریادها  و طوفانها خواهیم گفت

 ...






از  به وجود آمدن احساس شیرین گذشتن از    گذشته  خواهیم گفت 



از لحظه هاییکه کلاممان کم  می آورد 




لحظه هایی  که قلبمان  می ایستد ........غمی   سنگینی میکند






  لحظه هایی که   قلبمان می ایستد و حسرتی  می خورد  ژرف...........






و از لحظه هایی که جان   می یابیم !!!!!!!!!!!!!!!!





چونان روحی   که به کالبد خویش می آید..........







 و
 
صدایی می شنویم 

صدای  قهقهه  کودک درون 


صدای  خوشایند خواستن  تو ..........





.
.
.

گهگاه 

به وجد می آییم از این همه عشق .............





برا ی همه   عزیزانمان  آرزوی   بهترینها را می کنیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




.
.
.
نجربه احساس شیرین  حمایت ................


.
.
.


تجربه احساس شیرین امنیت در پناه عشق ..............


.
.
.


تجربه  شیرین    مرهم گذاشتن به زخمهای  روح  یکدیگر .......................





و تجربه زندگی  ...........

آری ......

لبخند می زنیم    اشک می ریزیم  عصبانی می شویم .........به وجد می آییم !!!!لحظه ها را درآغوش  می گیریم   و   ....................................