عاصی رو دوست دارم اما نه مثل یک فیلم زیبا  یا نه مثل یک موسیقی دلنشین نه مثل خیلی از  چیز های دوست داشتنی دیگه ...عاصی رو دوست دارم مثل یک خویشاوند عزیزمثل یک دوست با مرام مثل یک رفیق تنهایی  .... من با عاصی زندگی کردم شاید بزرگ شدم چیز یاد گرفتم با عاصی شاد شدم با عاصی گریه کردم و با عاصی از دنیای دور و برم از اونهمه هیاهو دور شدم ....نمیدونم چرا اماهیچ کتاب هیچ فیلم ویا هیچ داستانی منو اینطور تحت تاثیر قرار ندادهیچکس نتونست قدرت عشق طعم عشق و معجزه عشق رو اونجوری که عاصی به من نشون داد نشون بده عشق امیر دوغان به عاصی ذره ذره تو وجود من هم ریخته میشد انقدر طبیعی وبا احساس حسشو منتقل میکرد که شیرینی اون رو تا مدتها حس میکردم عشقی که ذره ذره به وجود عاصی تزریق کرد و اونو با پوست و خون عاصی عجین کرد. میگن محال است آدمی چیزی را بدست آورد که خود هرگز آن را نبخشیده باشدعاصی عشقی در حد کمال بخشید و عشقی در حد محال بدست آورد  و من این ببخش و بدست آوردن رو دیدم  و لذت بردم. وقتی عاصی میدیم از دنیای اطرافم دور بودم به هیچ چیز توجهی نمیکردم تا مدتها مشکلات روزمره زندگی رو فراموش میکردم و غرق عشق امیر و عاصی میشدم. اونها روزهای خوشی رو برایم رقم زده بودن وقتی احساس کردم عاصی به انتهاش نزدیک میشه غصه خوردم مثل کسی که از عزیزانش پس از یه دوره طولانی با هم بودن میخواد جدا بشه از اونایی که دوسشون داره وبهشون عادت کرده دلم میخواست وزنه ای به واپسین لحظات این سریال میبستم و تا انجایی که توان داشتم ان را طولانی تر از همه وقتها میکردم ........شاید باور نکنید اما زندگی امیر و عاصی و اسیا هنوز تو ذهن من و تو دنیای من جریان داره گاهی تو خیال خودم  از عاصی حال امیر رو میپرسم امیر دیگه کاملا خوب شده ؟ زندگی روبراهه ؟ بچه دومی در راه نیست ؟بیخبری از اونها اذیتم میکنه و باعث میشه که نمیدونم برای بار چندم دوباره داستان زندگیشون رو از اول ببینننم .............ودر آخر دلم میخواد به عاصی و امیر بگم ممنون به خاطر همه این لحظات خوب ممنونم به خاطر همه این حسهای قشنگ وممنون به خاطر همه  تجربه هایی که به من دادید و من چقدر خوش شانس بودم که با شما اشنا شدم ..............